X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 22 آذر‌ماه سال 1385

سلام

بی پولی بد دردیه به علت نداشتن مانی کارت ایترنت تعطیل و حمله به کارتهای شبانه که از ساعت ۲ به بعد اعتبار دارن منم که خدا رو شکر کمپانیه خواب هستم.

حالم خوب نیست بیشتر گیجم خیلی . اینقدر گیجم که سشوارم رو تو کمد میز کامپیوتر پیدا کردم امشب و میتونید حدس بزنید چی کار کردم بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه گریه اونم از نوع شدیدش اونم ساعت ۱ شب. خیلی بد دردیه.

یادته یه بار بهت گفتم احساس میکنم که مرگ بهم نزدیکه؟

اره...........الان هم اونجوری شدی؟

اره احساس میکنم مردنم نزدیکه.

خدا کنه. خدا کنه تو بمیری من از دستت راحت بشم مگر اینجوری دست از سر من برداری.

و من غمگینتر از همیشه به این فکر کردم که خیلی وقت پیش نبود که این حس رو داشتم و وقتی بهت گفتم گفتی خدا نکنه. اما امشب...

زندگی کردن اینجوری فایده نداره . وقتی یکی ارزویه مرگت رو بکنه یعنی اونقدر ادم خوبی نبودی که همه دوستت داشته باشن این رو واسه خودم میگم به خودتون نگیرید.

لرزش دست تپیدن وحشتناک قلبم خشک شدن گلوم وقتی میخواهم بهت زنگ بزنم بعد از ۲ سال دوستی اینا نشون میده تو هنوز به اندازه روز اول واسه من تازه ای و پر از اتفاقهای غیرمنتظره. من به این میگم عشق .  موقع خداحافظی از پشت گوشی میبوسمت و احساس میکنم واقعآ بوسیدمت خود  خودت رو نه گوشی بی احساس تلفن رو من به این میگم عشق. بعد از خداحافظی همیشه صبر کردن که تو گوشی رو بگذاری تا صدای بوغ اشغال رو بشنوم من به این صبر میگم عشق. بعد از گذاشتن گوشی یه دل سیر تو زیر پیراهنت گریه کردن من به این میگم عشق و واقعآ نمیدونم اگر تو هم من رو اینجوری دوست داشتی به کجای نظم خداوندی بر میخورد کدوم ور خلقت کج میشد کجای قران خدا غلط میشد. نمیدونم پرم از این نمیدونمها و علامتهاس سوالم هر روز بزرگتر میشه.

ممول

پ.ن:

اولش فکر نمی کردم که دلم جا مونده باشه ... یا دلم گول چشمهای روشنت رو خورده باشه ... اما نه گذشت و دیدم ... دل من دیوونه تر شد ... به تو گفتم و دلت از قصه من با خبر شد ...       آخ که چه لذتی داره ... ناز چشمات و کشیدن ... رفتن یک راه دشوار ... واسه هرگز نرسیدن ... می دونم دوستم نداری ... مثل روزهای گذشته ... من خودم خوندم تو چشمات ... یک کسی اون و نوشته ... می دونم فرقی نداره ... واست عاشق بودن من ... می دونم واست یکی شد ... بودن و نبودن من ... اما روح من یک دریاست ... پر از موج و تلاطم ... ساحلش تویی و موج هاش ، خنجر های حرف مردم .. آخ که چه لذتی داره ... ناز چشمات و کشیدن ...