X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 31 فروردین‌ماه سال 1388

مجبورم بخندم مجبورم حرف نزنم مجبورم انبار کنم تو این دل صاحب مرده دارم میترکم دارم از هم میپاشم چقدر خستم چقدر احساس بی کسی میکنم چقدر بده که کسی دوروبرت باشه اما حس کنی هیچکس رو نداری.  

حرف نمیزنم چون تا یه چیزی میگم همه حمله میکنن که خدت کردی یالا عوضش کن یالا ال کن یالا بل کن نمیتونم چرا نمیفهمن همه مثل هم نیستن من نمیتونم تغییر ایجاد کنم خودش باید ایجاد بشه و من باید ۲ سال واسه عادت کردن بهش دست و پا بزنم. خستم اونقدر زیاد که فکر میکنم یکی داره با چنگک رگهام رو از تو تنم میکشه بیرون حس میکنم انگشتهام بی حس شده حس میکنم بار همه عالم رو دوشمه.   

و اما تو دوست نرم و نیلیه بی وفایه من

چقدر دلم تنگ شده واسه چرت و پرت گفتن هامون واسه شب تا صبح بیدار موندنهامون واسه تنهاییهامون واسه دلم برات تنگ شده کجایی بغلم کنی هامون یادته سگ میشدم اما تو همون لحظه ها هم دوستت داشتم شدید. حالا یکی دیگه هست که وقت تنهاییهات رو پر کنه باشه عیبی نداره این رسم دنیاست دختر جون سعی میکنم بهش عادت کنم.