امروز عروسیه دختر خاله اشه و دیروز بهم گفت یکی رفته پشت سرش واسه عموی خانومش حرف زده گفته این طرف خیلی نامرده پایه یه دختر دیگه وسطه. حالا قراره به پیشنهاد من عموه رو بکشه کنار و اگر حرفی از من شد و گفتن ما میدونیم دختره کیه به من زنگ بزنن و من بگم که ما یه زمانی باهم دوست بودیم. نظرتون چیه؟ همه چیز خیلی عالیه نه؟
نمی دونم چرا نمیتونم گوشی رو بردارم بهش زنگ بزنم بگم خیلی گوه خوردی که خانم داری. تو مال منی با هیچکس هم تقصیمت نمیکنم. چرا نمیفهمی واسم همه دنیایی؟ چرا میخوایی از هستی ساقطم کنی؟ چرا چرا اخه الهی خدا خیرت نده چرا اینقدر میچزونیم؟
چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا؟
زده به کلم دارم دیونه میشم دلم میخواهد برم خفه اش کنم هم خودم رو راحت کنم هم اونو.
لجن بگیرن این زندگی رو لجن.
ممول در بدترین حالتی که واسش ممکنه پیش بیاد
باز چه شه نمیدونم گوشی رو بر نمیداره منم که پوستم کلفت شده عین یه کروکدیل فردا پس فردا که دارم تو خیابون راه میرم میگیرنم و به موزه جانور شناسی تحویلم میدن به علت نایاب بودن تیره من ازم کلی محافظت خواهد شد یا شاید هم دزدان منابع طبیعی بگیرنم تا از پوستم براتون کیف و کفش بسازن جون خودتون از کیف و کفشهام خوب محافظت کنید یه قیمت یه عمر خون دل خوردن تمام شده.
ممول
سلام
یه مدت نبودم و میدونم که خیلی نگرانم شدید اتاق من خیلی سرده یعنی به عبارت بهتر بگم دست کمی از سیبری نداره به همین علت من سرمای سختی خوردم + عفونت سینه که خیلی شدید بود خیلی چند شب پیش انچنان دردی توی سینم پیچید که گفتم بی ممول شدید وای باهاتون خداحافظی هم نکردم رفتیم دکتر و اون خنگ خدا کلی ترسوندمون که بله امکان داره ریه ات اب اورده باشه من که این شکلی شده بودم
مونده بودم که با یه سرما خوردگی زپرتی ادم ریه اش اب مییاره اخه؟ خلاصه ختم شد به عکس سینه و این حرفا که البته متاسفانه هیچ خبری نبود و من همچنان سر و مر و گنده در خدمتتون هستم. نگران نباشید.
و اما زندگی میگذرد یه شعر گفتم تو تاکسی چند روز پیش. حلا چی شد که تو تاکسی ویره شعر گرفتنم گرفت اینطوری شد:
سه تا خانم نشسته بودن عقب یکی از خانمها داشت تعریف میکرد که بعله بالاخره واسه پسرش زن گرفته طرف مقابل میپرسید اون یکی دختره که پسرت رو میخواست چی شد؟ مادر دوماد هم گفت نه اون خوب نبود خیلی پسرم رو دوست داشت ها ولی زشت بود. خانمه پرسید حالا عروست دختر خوبیه؟ مادر دوماد: اره چشماش ابیه
.
وای تصورش رو بکنید دلم میخواست در ماشین رو باز کنم خودم رو پرتاب کنم بیرون یا نه اصلآ چرا خودم اونا رو پرتاب کنم بیرون. که این مکالمات باعث شد که من این شعر رو بنویسم:
وای به حال پسرکان ما
که همچنان به دنبال
دخترکان کوچک سال ابی چشم مو طلائی
با مکنت فراوان هستند
تا فراموش کنند که عاشقانی دارند.
وای به حال
دخترکان کوچک سال ابی چشم مو طلائی
که همچنان در حال
به دام انداختن
عشقهای ساده و پر نیاز
ما دختران
پر سن و سال سیاه چشم نازیبایند.
و وای به حال ما
ما دختران پر سن و سال نازیبا
که باید برای داشتن
کوچکترین شادیهای زندگی
با جنگ و دندان بجنگیم.
البته بی احترامی نشه به دختر خانم های کم سن و سال ابی چشم و مو طلائی با مکنت فراوان بالاخره این چیزی بود که تو اون لحظه با توجه به او مکالمات به ذهن من رسید.
ممول
پ.ن: من همچنان خولم. راستی عروسی دعوت شدم تهران دو هفته دیگه پیش به سوی تهران برفی هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.
سلام
بعد ۳ماه که ازمون دور بود امروز امد و همون ۲ ساعت اول فقط خوب بود و عزیز بودیم بعد از ۲ ساعت باز حرفاش شروع کرد به عذاب دادن ما الان فهمیدم چرا تو خونه بند نمیشم وقتی هستش واسه مشکلاتم با مامان نیست این باباس که اصلآ نمیتونم تحملش کنم.
خسته و دل شکسته
و انچنان تنها
که احساس میکنم کسی
در این جهان نیست
جز من.
نه او را دارم
نه کس دیگری
که به من بگوید
این غم جانفرسا را
چگونه باید تحمل کنم
حرف حرف حرف
حرف دوست دارم
دوست دارم حرف بزنم
دوست دارم بگویم
و یا کسی بگوید که چه کار باید کرد
تا این غم سرد از دلم
بار شود
بازهم میگویم
میگویم از تمام
زوایای ذهن و روحم داری
میروی
اری راه خوبی در پیش گرفته ای
من دارم میمیرم
و تو روز به روز از من دورتر میشوی.
این رو خیلی وقت پیش نوشتم اون روزا که ارزویه یه تلفن ربع ساعته به دلم بود اون موقعها که هر وقت زنگ میزدم با خانموش(به قول خودش) این ور و اون ور بود. وقتی خوندمش خدا رو شکر کردم. الان هم باهاش حرف زدم با دوست من بیرون بود. حالش خوب بود سرحال و خدا رو شکر کمی شاد.
واسم دعا کنید
ممول
گـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــردگیری. جـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارو. خونه تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــکونی مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــکنیم.
من خیلی ابرو برم بعد هزار و اندی سال یه دستی بردیم تو این خونه و یه کمکی به مامانمون کردیم نگا دارم چی کار میکنم.
دیروز یکی از دخترهای همسایه لو داد که مامانش گفته مامان ممول که نبوده ممول دوست پسرش رو اورده خونه وای تازه شنیدم سیگار هم میکشه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دختره همسایه هم که پایه گفته: وای!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! نه مامان اصلآ اینطوری نیست حالا در طی یک عملیات ژانگولری داریم میگردیم دنبال سوراخی که موشه از توش شنیده تا با سرب مزاب پرش کنیم.
از دیشب تا حالا دارم کلی غصه میخورم واسه مامانم اخه میدونید مامانه من خیلی مومن هست و میدونم که کلی ابروش رو بردم اگه به گوشش برسه حتمآ زبونم لال سکته رو زده.
خدا از سر این ملت فضول باشی نگذره مخصوصآ جمعیت نسوان عزیز بگو به تو چه ؟ مگه تو فضولی عزیزترین امده خونه ما اموده سر سفره تو نشسته که داری از حرص سبز و ابی میشی.
اه گند میزنن به حال ادم.
ممول
پ.ن:ببخشید این چیه اون بالا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به این میگن سواستفاده از وبلاگ شخص شخیصی مثل من که اینقدر بلاگر باحالی(خودم رو میگم ها) هستم
که کلی ادم مییان اینجا رو میخونن
تازه به همه اینها دوستی با رکسی جونم رو هم اضافه کنید
.
کاش میشد یه شماره تلفن از خدا داشت بهش زنگ زد و غر زد . یه شماره تلفنی که وقتی خدا گوشی رو برمیداره بتونی صداش رو بشنوی بتونی بشنوی.
حالم خیلی گرفته مثل همیشه گریه های تلخم بجای اینکه ابی باشه روی اتیش دلم بدتر شعله ورترش میکنه بجای اینکه ارومم کنه بیشتر لرزش مندازه تو دلم نمی دونم سرچشمه این اشکها کجاست که تمامی نداره دریای جیحون هم بود تا حالا خشک شده بود.
انجا پشت درهایی که یک به یک بسته شده
کسی نفس میکشد که عزیزتر از او هرگز نبوده.
هرگز به ان سوی دیوار قدم نخواهم گذاشت.
هرگز دیگر بار از درهای باز عبور نخواهم کرد.
هرگز دیگر بار نخواهم ازرد و هرگز دیگر بار....
و یادم باشد که هرگز دیگر بار عزیزی نخواهم داشت.
خواستم اون شعر عمریست لبخندهای لاغر خود را ذخیره میکنم باشد برای روز مبادا رو بنویسم اما از بس گیجم هیچی ازش جز همین جمله اولش یادم نیومد و باعث شد به حال و روز خودم بازم کلی گریه کنم.
الان خیلی راحت میتونم ۲۰۰ پروپرانول بخورم و بعدش بگیرم بخوابم تا همیشه تا هرجایی که فکرش رو بکنید. خسته و دلشکسته ام خیلی خیلی خیلی.
ممول
یه کم غیبت
پریسا زنگ میزنه اینجا تا بعد از کلی وقت باهم غیبت کنیم زاغ سیاه این و اون رو چوب بزنیم یه کم هره تره بدیم بعد هم قربونت برم فدات بشم راه بندازیم و هی سلام الکی برسونیم به نه نه باباهانون و بعد هم بوق.بوق.بوق گوشی رو بگذاریم البته اف کنیم بهتره ما خانواده هایه مرفهی داریم گوشیهامون همه سیم لسه(همون بی سیم خودمون).
سوسن زنگ میزنه هرچی پریسا واسم گفته واسه سوسن میگم یه کم فحش میدیم به هم بعد هم میخندیم به جریانات سوسن و گوشی جدید و بعد بوق. بوق. بوق قطع تماس.
اما بحث شدید و جالب ما تو این دو روزه رسیدن خبر ازدواج حمیده با دوست دوست پسرشه. هی گفتیم عجب هی هره تره دادیم بعدم گفتیم تو رو خدا میبینی مردم قد سرشون شانس دارن حالا اگه ما بودیم عمرآ اینطوری میشد.
دلم میسوزه وقتی به زندگیم جدی فکر میکنم میبینم دارم این لحظه ها رو از دست میدم اما کاری هم واسه از دست ندادنشون نمی تونم انجام بدم.
ممول
پ.ن:راستی زری اگه امدی اینجا من دیگه تو اون خونه اصفهانیم نیستم شماره ات رو بگذار بهت زنگ میزنم فعلآ لم دادم خونه مامانه و باباهه. اما ماه دیگه حتمآ اصفهانم.