یکشنبه 3 دی‌ماه سال 1385

سلام

نه خوبم نه بد. ظاهرم طبق معمول چیزی رو نشون نمیده ارایش میکنم میگم میخندم با رویا میریم بیرون بعد یه دفعه عین این دیوونه ها میزنم زیر گریه حالا گریه نکن کی گریه کن. الان خیلی بد نیستم اما امان از اون روزی که برگردم خونه.

یه حرفایی میزنه در مورده خانومش که اتیشم میزنه اصلآ دلم نمیخواهد که واستون بگم که دوباره یادم بیاد فقط میدونم خوب بلده بسوزونه انشاالله همون بلایی که سر من اورد مریم سرش بیاره کور و پشیمون برگرده ببینه من اصلآ به روشم نمی یارم که اون جوری رفتی اما الان برگشتی.

این چند روزه دعام شده خدایا به من برشگردون فقط همین حتی اگه ۸ سال هم طول بکشه همیشه منتظرش می مونم. رویا میگه احمقی اما من با تک تک سلولهای بدنم دوستش دارم.

وسلام

ممول